مسافر
-
تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 17:46
گوشهای حلزونیمرد را دوست داشت، ریشهای ریواسیاش ، موهای نقرهایاش را، و سینهی سرخ مرد را که همیشه از پشت یقهی بازپیرهنش دیده میشد. از حلواهایی که برایش از تبریز آورده بود دهان میگذاشت و شیرین میخندید.زن شیرین میخندید و شیرین بهش میگفت سينه سرخ.حالا سينه سرخ باز ١٠٠٠ كيلومتر را بال زدهبود از سمت دماوند...
مهندسی روح
-
تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 17:46
چطور سلسلهای از کدری را با خود حمل میکنید اما همزمان به چشمهای آنی که بااو غذا میخورید هم نگاه میکنید و یا احتمالا حرف میزنید یا احتمالا میخندید؟چطور از آن چیدمان معذب نمیشوید و آن نوع رویکرد را میپسندید؟آن چیدمان دنبالهدار «دروغ» که وزنش از هزارکیلو آهن، سنگینتر است را چطور با خود حمل میکنید؟مهندسی...
عربى
-
تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 17:46
مرد ميگويد من در برابر محبت تو رشوه اى نميخواهم، ضعيف است عشقى كه دنبال پاداشى باشد.جز اين نميخواهم كه به سرزنش كنندگانم بگويم راى من در عشق تو ثواب بود.مرد اينها را عربی میگوید. زن روی تراس شیر میخورد و به فردا فکر میکند که مرد قرار است از راه برسد.به مسافری فکر میکند که مکرر از راه میرسد.آیا طی کر...